يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّـهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّـهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ.
مى خواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند ولى خداوند نمى گذارد تا نور خود را كامل كند هر چند كافران را خوش نيايد.
سوره ی توبه، آیه 32.
تا اینجای قصه، توی سریال game of thrones چیزهای مختلفی نظرم رو جلب کرده.
اول از همه اینکه تمام چیزهایی که در ده فرمان موسی و ت
شهریور هم رو به پایانه ....
پروژه ای که دست من هست هم رو به پایانه انشاءالله ... و تابستون هم ...
و پاییز پیش رو فصل جدیدی از زندگی من شروع میشه به امید خدا ...
سرآغاز دوباره ای که عمیقا زیبا و ساده و آروم به من و قلبم هدیه شد ... امیدوارم قدردان باشم و درست ازش استفاده کنم ...
برای این هدیه زبان سپاس ندارم ... اما در عمق جانم سپاس موج میزنه ... اینو می نویسم تا بدونی که چقدر ازت ممنونم خدای عا
پروژه ی من تموم شد به لطف خدا دیگه رفت برای طی مراحل بعدی انشاالله ...
هنوز چند روزی از شهریور باقی مونده ... علیرغم میل باطنی م که دلم نمیخواست توی بازی احمقانه ی نمایش قدرت شرکت کنم، امروز دیگه واقعا مجبور شدم به خاطر یکی دو مورد کاری یکمی وارد عمل بشم ... گرچه که می دونم این وسط تنها چیزی که مهم نیست کاره و همه چیز بر پایه ی جابجایی یه پول عظیم در لوای کار می چرخه و حقیقتا ما هم چه بخوایم و چه
برچسب: پاییز, نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:05
دیشب بعد از چندین ماه رفتم کوه ...
کوه در شب ... به وضوح می دیدم که خسته وار قدمهام رو برمیدارم اما هر قدمی یه تلاش رو به جلو بود ... توی دامنه هوا کمی شرجی و نسبتا گرم بود ... بی طاقت شده بودم ... می دونستم برای همآغوشی با باد باید ارتفاع بگیرم ... و دلم به شدت صدای باد رو می خواست ... همین اشتیاق، منو علیرغم ضعف و خستگی شدیدی که داشتم بالا برد ... به محض اینکه از تنگه ها بالاتر رفتم موسیقی باد
برچسب: نویسنده: ساناز طاهری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:04
داشتم مطلبی رو درباره ی game of thrones سرچ میکردم که به اسم Peter Dinklage برخورد کردم و بعد image های اون ... و کلا از دیدن همسرش خانم Erica Schmidt شگفتزده شدم ... و البته که لبخند به لبم نشست ... حالا فارغ از رابطه ی اون دو نفر، چیزی که توجه منو خیلی جلب می کنه اینه که چی بین دو نفر - تا این حد از نظر فیزیکی با هم متفاوت - میتونه اتفاق بیفته که مرزهای تن هیچ نقشی رو توی افتادن به وادی عشق، با
صبح اول صبح، بابای اداره برامون سهم آب جوش هامون رو میذاره، فلاسکها رو میاره، آشپزخونه رو مهیای صبحانه می کنه و حالا دیگه هرکی هرطور دلش خواست میشینه پای صبحونه ش ...
عادت روزانه ی من این شده که در یک حرکت ربات وار لیوانم رو بر میدارم یکمی از آب جوش فلاسک رو توش خالی می کنم. در فلاسک رو باز می کنم چند پَر بهار نارنج ( این تیکه همیشه غیرمکانیکی و غیر ربات وار انجام میشه چون من عاشق بهار نارنجم ) و
شهریور هم از راه رسید ...
شهریوری که توی تک تک لحظه هاش آبستن التهاب یه پاییز از نو هست ...به واسطه ی یه سری قضایا دلم نمی خواست شهریور به این زودیا از راه برسه ...
اما خوب ... ایشالا قدمش برای همه مون خیلی مبارک باشه ...
_____________________________________________________
غریب احوالم یکمی ...
مرداد زیاد بوی بارون رو آورد اما فقط یه بار دل آسمونش خالی شد ...
کاش می شد شبا بیشتر بیدار بمونم و